از فسرده،از خمار،زین داغ ننگ
می روم با تو به روی هر چمن
می کشم دست نوازش بر سرت
می کنی بر من نگاه
می کشم از سینه آه
می شوم غرق
در آن چشم سیاه
ناگهان باد بهار
در حضور نرگس و بید و اقاقی
به من می گوید
تو چقدر نادانی
که بهاران آمد
نشنیدی صدای نوروز
تو ندیدی خنده ی گلها را
تو ندیدی خبری نیست ز سوز
ز کجا آمده ای؟
پی او می گردی؟
چند بهار باید این دشت را پیماید؟
تا تو آگاه شوی
او دگر نیست
دگر می ناید
تو بهار می خواهی؟
این بهار!
یاس و اقاقی اینجاست
باده اینجا
ساغر و ساقی اینجاست
خبری نیست ز وهم و زخیال
یار خیالی را
تو دادی پر و بال
باد و نرگس
بید و یاس
همه خفتند و بیدار شدند
تا برسد روز زوال
من دیوانه ولی سخت در این پندارم
که بسازم بر دشت خیال خود بهارم
تو بیایی در دشت خیال
همه دنیا بروند رو به زوال
من بمانم با تو
تو بمانی با من
بگذار دیوانه بنامند مرا
مهرداد عرفانی